محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4625
تاريخ الطبرى ( فارسي )
محمد ، ابراهيم را كه او را امام مىگفتند بكشته در كار دعوت به سوى فرزندان عباس تغيير راى داد و به خاطر گرفت كه براى كسى جز آنها دعوت كند . و چنان بود كه وقتى ابو العباس به كوفه آمده بود ابو سلمه وى را با كسانى از خاندانش كه همراه وى آمده بودند ، در خانهء وليد بن سعيد در محلهء بنى اود جاى داده بود ، و وقتى از ابو سلمه در بارهء امام مىپرسيدند مىگفت : « شتاب مياريد . » راوى گويد : ابو سلمه در اردوگاه خويش در حمام اعين بود و پيوسته كار وى بدين گونه بود . تا ابو حميد به آهنگ بازار برون شد ، و خادم ابراهيم را به نام سابق - خوارزمى بديد و او را بشناخت كه در شام پيش آنها مىرفته بود ، به دو گفت : « امام ابراهيم چه شد ؟ » سابق به دو خبر داد كه : « مروان به خدعه او را بكشت و ابراهيم به برادر خويش ابو العباس وصيت كرده و او را جانشين خويش كرده كه به كوفه آمده و بيشتر خاندانش با وى هستند . » ابو حميد از سابق خواست كه وى را به نزد آنها ببرد . سابق گفت : « وعدهء من و تو فردا در همين جا » كه نمىخواست بىاجازه شان به آنها رهنمون شود . ابو حميد ابو العباس و خاندانش برد ، و چون به نزد او وارد شد پرسيد . كدامشان خليفه است ؟ داود بن على گفت : « اين امام و خليفهء شماست » و به ابو العباس اشاره كرد كه ابو حميد به وى سلام خلافت گفت و دو دست و دو پايش را ببوسيد و گفت : « دستور خويش را با ما بگوى » و در بارهء امام ابراهيم به وى تسليت گفت . گويد : و چنان بود كه ابراهيم بن سلمه ناشناس وارد اردوگاه ابو سلمه شد و پيش ابو الجهم رفت و از او اطمينان گرفت . آنگاه به دو خبر داد كه فرستادهء ابو العباس